تبليغاتX
دنیای دل تنگی ها و خاطرات من

دنیای دل تنگی ها و خاطرات من

تموم خاطرات زندگی من از اول تا آخر

پاییز عاشق

سلام .... دارم دکلمه ی خسرو شکیبایی رو گوش می دم ... واقعا آرام بخشه می تونم با تموم وجودم صداش رو احساس کنم .. مثله اینکه همین دیروز بود که داشتم تلویزیون رو نگاه می کردم که عکس استاد شکیبایی رو دیدم .. یه جورایی گوشام کر شده بود می دونستم که مافقط در مرگ بزرگان ازشون حرف می زنیم .... یه جورایی می خوام حرفه دلم رو بزنم ولی دلم می خواد یکم قافیه هم توش بذارم .... ای بابا اینقدر بدم میاد که یادم می ره که سایتم رو آپ کنم ... آخرین پست من مرداد ماه بود و انگار که همین دیروز بود... تازه کاره پروژه کشاورزی تموم شده بود یه جورایی احساس پوچی می کردم دوست داشتم کار کنم پول در بیارم که همین طور هم شد ........ اولین بار تو زندگیم بود که تونستم یه پوله حسابی بدونه زحمت آنچنانی بدست بیارم واقعا لذت بخش بود ... رفتم کارت اعتباریم رو چک کردم دیدم 200 هزار تومن پول اومده حسابم ... البته می دونم الان می خندید واقعا پوله کمیه ولی خوب ارزش این پول برام تموم نشدنیه ... چون این پول از عشقم به من رسید اون بود که این راه رو جلوی پام گذاشت ... یه جورایی بعد از اون همین جور از این جا و اونجا برام کار و پول رسید یه هفته رفتم قالی شویی ولی چون کاره اداره بهتر بود اونو ولش کردم رفتم اداره .... هنوز اداره تموم نشده بود رفتم یه کاره دیگه که بابام برام جور کرده بود رو اجام دادم ... دیگه اصلا بی پولی برام بی معنا شده بود .... ولی اینبار فهمیدم که اگه مجبور باشی فقط واسه پول کار کنی و کارتو دوست نداشته باشی واقعا زندگی بی ارزش می شه .... این روزها واقعا زندگی جریانش تند شده .... هی میام هی میرم ..... کاش این ترم آخر دانشگاه رو اینقدر واحد هاش سخت نبود ... ولی خوب اگه این ترجمه کردن بذاره به همشون می رسم ....... واقعا درآمد ترجمه کردن خیلی لذت بخشه و نمی تونم ازش دست بکشم .. .حتی الان که زیاد هم به پولش احتیاج ندارم ولی خوب بازم دوسش دارم ... ولی می خوام یه بار محکم وایسم بگم من دیگه نمی تونم کار کنم .. کاش این نه گفتن رو یاد می گرفتم که اینقدر سختی ها رو به جون نمی خریدم ..... قبلا ها عشق رو دوست داشتم ......... ولی الان که نه .... فکر می کنم همه چی مثله آکادمی گوگوشه یه روز هممون ازش حذف می شیم حالا دیر یا زود ...... ولی متاسفانه الان عاشقم .... و معشوق ...... بلاخره نمی دونم کدومش بهتره تنهایی یا با هزار تا فکر زندگی کردن ...........
+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 0:8  توسط ارشیا  | 

پول

می خوام پول در بیارم چه جوری نمی دونم .....


+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 17:34  توسط ارشیا  | 

دیوانگی

سلام دوستان

3 روز پیش س رو دیدم ... واقعا که من خر بودم فکر میکردم راست می گه و سرطان داره ...

وای که چقدر این دختر دروغ گو بود ....

وای که چقدر بیمار بود ...

وای که چقدر کمبود داشت ...

مادرش می گفت نامزد داره ... می دونم اینم دروغه ..

چرا باید بعد از این که از هم جدا شدیم بازم دروغ بگه ..؟؟

چرا باید همچین انسان های بیمار و روانی تو خیابون بیانو برن ؟؟

خوشحالم بالاخره رو در رو حرفم رو بهش زدم تو خیابون رفتم جلو هر چی از دهنم در اومد بهش گفتم ..

مادرش می گفت به خاطر این کار می برمت دادگاه و از این حرفا .... بعدش بهش گفتم چه دختر روانی و مریضی داره ... اونم گفت دیگه کاری به هم نداشته باشید ..

گفتم زن حسابی من از دخترت متنفرم حالا بهش کار هم داشته باشم ... بی خیال .....

حالم خوب نیست کم کم من هم دارم تو این جامعه روانی می شم دیروز با یکی از هم کلاسی های دختر دعوام شد کاری کردم یک ساعت گریه کنه تو حیاط دانشگاه ... واقعا از خودم این رفتارو بعید می دونستم ...

استادم گفت واقعا از تو بعیده این کارا ... در هر حال من مثله قبلا ها نیستم خیلی عوض شدم ... بعضی وقتا اینقدر اعصابم خورده .. دستم می لرزه .. می دونم بالاخره یه روز سکته می کنم ...

کاش هر چی زودتر می مردم .......

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 12:9  توسط ارشیا  | 

روزهای طلایی تابستانی

وای این روزا واقعا اداره رفتن خیلی بهم حال می ده ...

با یک سری مهندس و آدم هایی که در حالی که پست و مقام بالایی دارن واقعا آدم های خوبی هستند

دیشب با سروش و سینا رفتیم آبیدر پیش کا باقی بعد از مدت ها واقعا دیدم که دوستی با همچین آدم هایی از برادر هم برات بهتر و ارزشمند تره ...

واقعا از ته ته ته ته ته ته وجودم لذت بردم فهمیدم که لذت زندگی تو اینه که بدونی چی مار می کنی بدونی با کی دوست می شی ... اینکه با از خودت بهتر مراوده داشته باشی که اونا بتونن تو رو بالا ببرن ......

کلا از خودم خیلی راضیم که دانشگاه رو با وجوده تمومه سختی هاش رفتم .. اونجا بود که فهمیدم که دنیا ی واقعی چه رنگیه .. فعلا با این کار اداری سرگرمم .. و ازش لذت می برم .. تا ببینیم بعدش چی میشه ... یه ترم دیگم مونده این ترم هم تموم شه می شیم آقا مهندس .....

وای که اگه عشق من تو زندگیم نبود من الان داشتم چی کار می کردم .... خدا رو شکر که سانا ج از زندگی حذف شد تا اون بود همه ی زندگیم بد بختی بود .........

البته این یکی هم اسمش رو عشق می تونم بذارم ولی خوب دوست لجتماعی هم اسمش باشه بازم برام بد نبوده البته می دونم که وجودش هم باعث انگیزه می شه هم از یه طرف حرکت رو ازم گرفته ...

نمی دونم چی بگم .........

دیگه یه وقت هایی از احساساتم متنفر می شم ......

ولی چی کار کنم که نمیشه


+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 22:57  توسط ارشیا  | 

تابستون

سلام ...

وای وبلاگ خوشگلم خوبی ؟؟

امسال واقعا خوب بود... این ترم رو عالی پاس کردم و واقعا انتظار نداشتم اینقدر نمر ه هام خوب شه ... حالا هر چند که یک ترم مونده دانشگام تموم شه ولی می دونم که دیگه این روزا بر نمی گرده ... واقعا دوران خوبی بود .. خوبیش این بودمشغول درس و کار و گرفتاری بودی اصلا سختی های دیگه ی زندگیت به چشم نمی اومدن و از نظر روحیه خیلی منو پرورش داد دونستم که زندگی واقعی چیه و نسبت به اطرافیانم که سرشون تو لاکه خودشونه احساس برتری کردم ....

دیگه حالم از آدم های بی خود به هم می خوره .... نمی خوام حتی اسم افرادی رو بیارم که برام آزار دهنده ست .... تا این لحظه هم هر چقدر با هر کی ساختم بسه ...

بهترین دوستم عازم سفر شد و متاسفانه اینکه اون نیست خیلی تو روحیاتم اثر گذاشته قبلا ها هر چی می شد به اون می گفتم زود آروم می شدم .. واقعا که جمشد دوست واقعی بود آدم بود می فهمید که چطوری رفتار کنه ... هر چند اون هم خصوصیات منفی زیادی داشت ولی خوب بازم دمش گرم .....

خبر خوب واسم اینه که بالاخره شانس ما هم زد و یه پول مفت قراره بهم برسه ... البته زیاد نیست ولی دیگه مجبور نیستم مثله قبلا ها برم این ور و اون ور کار کنم ... وای که از کارگری مضخرف تر ندیدم ... اه اه اه اه

صبح تا شب کار کنی واسه پولی که قبله اینکه به خونه برسی خرج می شه .. اونم برای یه آدمی که از آدمیت هیچی حالیش نیست ...

می خوام به خودم قول بدم الان که دیگه مهندسی شدم برای خودم دور کارهای اینجوری رو خط بزنم .. چون ایمان دارم لیاقت من خیلی بیشتر از این حرفاست در کل خدا رو شکر که حداقل از دوران بچگی اومدم بیرون و می دونم که اطرافم چه خبره .. فقط مونده یکم پشتیبانی ازم که اونم درست می شه ... یعنی خدا کنه که درست شه ...

کاش که یه شغل ثابت پیدا می شد واسه همیشه ........ آخ که چه عالی می شد ...

پول قلمبه هم  تو جیبم بود ........ همچی خوب می شد ...

کلا اگه هیچی هم نداشته باشم حداقل عقلم کار می کنه و این دنیا رو با تمام متعلقاتش می شناسم و می دونم که آخر همه چیز به خوده آدم بر میگرده واین خودمم که باید از زندگی لذت ببرم ...


+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 4:17  توسط ارشیا  | 

آی خدا دلگیرم ازت ...........................

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 21:0  توسط ارشیا  | 

4 ماه

هنوز مطمئن نیستم تا 3 یا 4 ماه دیگه مشخص میشه ......

شاید واقعا من اشتباه کردم ....

ولی باور کنید اگه اون اتفاق بیافته باز هم کینه های من درست بود ...


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 15:35  توسط ارشیا  | 

اشتباه ه ه ه ه ه ه ه ه

سلام

واقعا از خودم بدم میاد ..... البته به خدا تقصیر من نبود ....... من نمی دونستم که اون مشکل داره ....

ای وای یعنی اینایی که شنیدم حقیقت داره ...!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نمی دونم چی کار کنم ... این همه کینه که من داشتم همش بی خود بود ؟؟ خوب چرا از اول بهم نگفت چرا چرا چرا ....

یعنی اگه اون جوری نبود الان من کجا بودم ؟؟ الان من چه حالی داشتم ؟؟؟ الان رابطمون چه طور بود ؟؟

چه بد کرداریی ای چرخ چه کج رفتاری ای چرخ واقعا سر کین داری چرخ

پس من اینقدر هام ابله نبودم .... ابته در این که خام بودم شکی نیست ولی اخه چرا باید اینا برای من پیش بیاد .... وای ی ی ی ی چقدر اشتباه کردم ........... وای ی ی ی ی ی

باید کلا مغزمو پاک کنم وگرنه دیونه می شم .....

ای وای دنیا چقدر می چرخه تو رو خدا یه لحظه وایسا دیگه دارم کم میارم نمی تونم تحمل کنم ..

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 20:39  توسط ارشیا  | 

پست 89

سال جدید داره چیزی جدید بهم یاد می ده .. هر چند که تا حالا اتفاقاش جالب نبوده ولی یه احساسی می گه که الان بهترین کار رو دارم انجام می دم ....


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم فروردین 1390ساعت 12:8  توسط ارشیا  | 

سال نو مبارک ((89))

 

سلام وبلاگ خوشگلم .. خوبی خانمی یا آقایی ؟؟؟

دلم برات تنگ شده بود ... الان که ساله نو هستش دلم نیومد آپت نکنم ...

اون موقع ها که دلم پر بود و داشتم گریه می کردم ساختمت ولی بعد از اون دیگه بهت سر نزدم نامردم نه ؟ جالبه که دیروز س اس داد و می گفت که هنوز دوسم داره و از اون همه اس های بد من ناراحت نیست ...!!

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟             بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

خوب امسالم گذشت هزار ساله دیگم می گذره .. ما پیر می شیم پیرا داغون تر می شن .. بچه ها جون می شن .. و این چرخه هی میاد و هی میره ... جدی می گم به جز اینکه یکم دل سخت تر شده باشم فرقی نکردم ..هر چی می گذره بیشتر از این دنیا و آدم هاش بدم میاد .. حالا نه اینکه از زنده بودنم لذت نبرم ولی خوب به قول حافظ

صلاح کار کجا و من خراب کجا ......... ببین تفاوت راه ز کجاست تا کجا

نمی خواستم تو پست نوروزی اسمی از این آدم ب خود بیارم ولی من این وبلاگ رو بخاطر دل تنگی هام از س گذاشتم و الان خوشحالم که کار به جایی رسید که من به اون گفتم دیگه نمی خوامت .. هیچ وقت فکر نمی کردم روز ی همچین اتفاقی بیافته اما باور کنید دیگه اصل اون برام مهم نیست ...

البته یه جورایی غیر خودم به هیچ کسی اهمیت نمی دم .. چون به قوله یه نویسنده مشهور که می گه اگه بخوای سعی کنی همه ی آدم های اطرافت رو راضی نگهداری زندگیت رو میبازی ...

یادش بخیر ساله پیش این موقع ها بود با شاهین و علی تهران بودیم هیچ وقت یادم نمی ره مسافرت یک روزه ولی برای من مثله ۱ ماه بود اینقدر که خوش گذشت .. یادش بخیر اون موقع ها

واقعا که زندگی مثله باد می گذره که ای کاش ما میتونستیم بیشتر ازش لذت ببریم ...

فکر می کنم که دیگه نتونم بعد دانشگاه اینجا بمونم ... همه ی شهر برام خاطرات تلخ و شیرینه ...

یه جورایی افسرده شدم دوست دارم محیط اطرافمو عوض کنم ... که اون هم کلی دردسر داره ولی چه میشه کرد ؟؟ بالاخره زندگی است گاز باید زد با پوست به قوله آ کاوه

سال جدید رو با آرزوی موفقیت برای همه ی آشنایان و دوستام شروع می کنم  و عقیده دارم که هر جونی به آرزوش برسه انگار که من به آرزوم رسیدم .. دوست دارم که هیچ کسی غمگین نباشه هیچ کسی بی پول نباشه .. اولا هیچ کس عاشق نشه اگه شد شکست نخوره و به قوله آقای معین صورت وشکل هیچ کس مردم فریب نباشه ...

کاش که سرنوشت جز این می نوشت

و در آخر با درود به همه ی اونایی که از دستشون دادیم و الان پیش ما نیستند بخصوص کلی از بازیگرهامون

آرزویی سلامتی برای خواننده ی محبوب ترک دارم که بصداش برای من مثله لالایی بود

 

آن قدر خوب و عزیزی که به هنگام وداع  ........ حیفم آید که تو را دست خدا بسپارم

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 1:37  توسط ارشیا  |