تبليغاتX
mylove4ever

ما همسايه ي خدا بوديم


 



 شايد مرا ديگر نشناسي ، شايد مرا به ياد نياوري . اما من تو را خوب مي شناسم . ما همسايه ي شما


 


بوديم و شما همسايه ي ما و همه مان همسايه ي خدا .


 


يادم مي آيد گاهي وقت ها مي رفتي و زير بال فرشته ها قايم مي شدي و من همه ي آسمان را دنبالت مي


 


گشتم ، تو مي خنديدي و من پشت خنده ها پيدايت مي کردم .


 


خوب يادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودي . توي دستت هميشه قاچي از خورشيد بود . نور از لاي


 


انگشت هاي نازکت مي چکيد . راه که مي رفتي ردي از روشني روي کهکشان مي ماند .


 


يادت مي آيد ؟ گاهي شيطنت مي کرديم و مي رفتيم سراغ شيطان . تو گلي بهشتي به سمتش پرت مي کردي


 


و او کفرش در مي آمد . اما زورش به ما نمي رسيد . فقط مي گفت : همين که پايتان به زمين برسد ، مي  


 


دانم چه طور از راه به درتان کنم .


 


تو ، شلوغ بودي ، آرام و قرار نداشتي . آسمان را روي سرت مي گذاشتي و شب تا صبح از اين ستاره به


 


آن ستاره مي پريدي . آرزويي روياهاي تو را قلقلک مي داد . دلت مي خواست به دنيا بيايي و هميشه اين


 


را به خدا مي گفتي . و آنقدر گفتي و گفتي تا خدا به دنيایت آورد . من هم همین کار را کردم ، بچه های


 


دیگر هم . ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد .


 


تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را ، ما دیگر نه همسایه ی هم بودیم و نه همسایه ی خدا ، ما گم


 


شدیم و خدا را گم کردیم ....


 


دوست من ، همبازی یهشتی ام ! نمی دانی چه قدر دلم برایت تنگ شده . هنوز آخرین جمله خدا توی گوشم


 


زنگ می زند : از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است ، اگر گم شدی از این راه بیا .


 


بلند شو از دلت شروع کن .


 


شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم .

+ نوشته شده توسط mylove4ever در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 17:59 |


Powered By
BLOGFA.COM